تبليغاتX
دنیای زیبا

دنیای زیبا

+

واژه هاي زشت ،‌واژه هاي زيبا

استفاده از اين واژه ها خيلي زيباست .

به جای پدرم درآمد؛ بگوییم : خیلی راحت نبود
به جای خسته نباشید؛ بگوییم : خدا قوت
به جای دستت درد نكنه ؛ بگوییم : ممنون از محبتت، سلامت باشی
به جای ببخشید مزاحمتون شدم؛ بگوییم : از این كه وقت خود را در اختیار من گذاشتید متشكرم
به جای لعنت بر پدر كسی كه اینجا آشغال بریزد؛ بگوییم: رحمت بر پدر كسی كه اینجا آشغال نمی ریزد
به جای گرفتارم؛ بگوییم : ‌در فرصت مناسب با شما خواهم بود
به جای دروغ نگو؛ بگوییم : راست می گی؟ راستی؟
به جای خدا بد نده؛ بگوییم : خدا سلامتی بده
به جای قابل نداره؛ بگوییم : هدیه برای شما
به جای شكست خورده؛ بگوییم : با تجربه
به جای مگه مشكل داری؛ بگوییم : مگه مسئله ای داری؟
به جای فقیر هستم؛‌ بگوییم : ثروت كمی دارم
به جای بد نیستم؛ بگوییم :‌ خوب هستم
به جای بدرد من نمی خورد؛ بگوییم : مناسب من نیست
به جای مشكل دارم؛ بگوییم : مسئله دارم
به جای جانم به لبم رسید؛ بگوییم : چندان هم راحت نبود
به جای فراموش نكنی؛ بگوییم : یادت باشه
به جای داد نزن؛ ‌بگوییم : آرام باش
به جای من مریض و غمگین نیستم؛‌ بگوییم :‌ من سالم و با نشاط هستم
به جای غم آخرت باشد؛ بگوییم : شما را در شادی ها ببینم

اگه شما هم دوست داريد موردي رو اضافه كنيد در قسمت نظرخواهي بزاريد.

 

+ نوشته شده در  89/10/13ساعت 10:49  توسط آرزو مرادی   | 

ماجراي شاخه گل

مردی مقابل گل فروشی ايستاد. او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر ديگری بود سفارش دهد تا برايش پست شود.  وقتی از گل فروشی خارج شد٬ دختری را ديد که در کنار درب نشسته بود و گريه می کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه می کنی ؟  دختر گفت: می خواستم برای مادرم يک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است. مرد لبخندی زد و گفت :با من بيا٬ من برای تو يک دسته گل خيلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی.  وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضايت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نيست!  مرد ديگرنمی توانست چيزی بگويد٬ بغض گلويش را گرفت و دلش شکست. طاقت نياورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کيلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هديه بدهد.  شکسپير می گويد: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همين امروز به من هديه کن

+ نوشته شده در  89/10/13ساعت 10:43  توسط آرزو مرادی   | 

شرط عشق

دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد. نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید. بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود. مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد. 20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود. همه تعجب کردند. مرد گفت: "من کاری جز شرط عشق را به جا نیاوردم


+ نوشته شده در  89/09/21ساعت 15:37  توسط آرزو مرادی   | 

مرد كور

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 


+ نوشته شده در  89/09/21ساعت 15:33  توسط آرزو مرادی   | 

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت. در حال کار، گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت. آنها به موضوع «خدا » رسیدند .

آرایشگر گفت: من باور نمی کنم خدا وجود داشته باشد!

مشتری پرسید: چرا؟ 

آرایشگر گفت: کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد. اگر خدا وجود داشت آیا این همه مریض می شدند؟ بچه های بی سرپرست پیدا می شدند؟ این همه درد و رنج وجود داشت؟ نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه می دهد این چیز ها وجود داشته باشند.

مشتری لحظه ای فکر کرد، اما جوابی نداد؛ چون نمی خواست جروبحث کند.

آرایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت. در خیابان مردی را دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده...

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد و به آرایشگر گفت: به نظر من آرایشگرها هم وجود ندارند.

آرایشگر با تعجب گفت: چرا چنین حرفی می زنی؟ من این جا هستم، همین الان موهای تو را کوتاه کردم.

مشتری با اعتراض گفت: نه!!! آرایشگر ها وجود ندارند، چون اگر وجود داشتند، هیچ کس مثل مردی که آن بیرون است، با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمی شد.

آرایشگر گفت: نه بابا؛ آرایشگر ها وجود دارند، موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند.

مشتری تایید کرد: دقیقا! نکته همین است. خدا هم وجود دارد! فقط مردم به او مراجعه نمی کنند و دنبالش نمی گردند. برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.

 

+ نوشته شده در  89/09/21ساعت 15:28  توسط آرزو مرادی   | 

خوش به حال كبوترهاي 5 قرن پيش (كبوترخانه)


معمار ايراني به دليل نگاه عالمانه به اقليم و علم زيست شناسي، عجايبي حيرت برانگيز و ماندگار را در اين سياره خاكي تحت عنوان كبوترخانه هاي ايراني خلق كرده و چه زيبا ، اين هماهنگي برجهاي به رنگ خاك با سياره خاكي در وحدت از روزگاران پيش به يادگار مانده است ، كه حقيقتاً سزاوار است به آنها برتر از عجايب هفتگانه عالم نگاه كرد.

كبوترخانه ها مانند دژنظامي در برابر همه دشمنان كبوتر كه كم هم نيستند ، مقاوم و نفوذ ناپذير بوده است. ساختار معماري كبوترخانه به گونه اي بوده كه نه تنها در برابر پرندگان شكارچي مانند قوش، جغد و كلاغ فكر و انديشه گرديده، بلكه هرگز پرندگان مهاجم را نيز درون برجها راهي نبوده است؛ چرا كه نحوه ساخت اين كبوترخانه به گونه اي بوده كه امنيت همراه با آرامش و آسايش كبوتران را تأمين مي كرده است. دقت در اجراي اين برجهاي كبوتر ، به حدي بوده است كه درصد اشتباه ورود پرندگان مزاحم را به صفر مي رسانيده، چرا كه اگر حتي يك مورد پرنده يا حيوان مهاجمي به درون اين كبوترخانه راه مي يافت، هرگز هيچ كبوتري احساس امنيت نمي نمود و كبوترخانه خالي از حضور كبوتران مي شد.

فضاي داخلي كبوترخانه آن چنان امن و مفرح بود كه گاهي محل تجمع حدود ۲۵ هزار كبوتر مي شد. آشيانه ها آن چنان زيبا و منظم با مدول هاي يك شكل و از مصالح كاهگل ساخته شده بود كه در تابستان بسيار خنك و به گونه اي بوده است كه باد در فضاي آن جاري (بادگير) بوده و برعكس در زمستان گرم و از وزش بادهاي سرد محلي در امان بوده است. همه اين تمهيدات منجر به خلق اين شاهكارهاي معماري يعني كبوترخانه هاي ايراني شده است.

اين مطلب برايم جالب بود و قطعا از زيبايي هاي هم زمان خود و هم حال است دوست داشتم شما خواننده محترم هم اين بناي زيبا را كه در راه اصفهان است ببينيد.

+ نوشته شده در  89/09/08ساعت 12:0  توسط آرزو مرادی   |